![]() |
![]() |
|
| شیری که جواب گلوله را با گلوله می دهد |
|
می خواهم برایت دنیا را نقاشی کنم.
دور نیست ولی شاید دیر شده باشد. کمی که بگذرد به اولین گذر که رسیدی من را می بینی که در اوج یک نجوا خویشتن از خویش می درم. انتهای کوچه در اوج این پایان تو می مانی و من و آن همه آرزو که در ابتدا جا گذاشته بودیم. نمی گویم که آرزوهایمان جا ماند می گویم خودم را در کوله باری جا گذاشته ام. تو براین همه ناتوانی ام می خندی و من را در نیمه را رها می کنی. رفتی نمی دانم باید بازگردم؟! بروم؟! پس در همان گوشه. درست میان کوچه چادرم را بر زمین می گسترم و شروع به زندگی می کنم. این بار به دنبال کسی می گردم که تنها به گلهای چادرم علاقه مند نشده باشد. شاید در همان نزدیکی منتظرم باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 15:1 توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بهش گفتم تو دل شیر داری؟
یعنی اونقدر شیر هستی که جلوی اسلحه ی از تو شیرتر من بایستی. بعد چند ثانیه با یه اسلحه به طرفم برگشت.تا اومدم به خودم بجنبم جلوی یه شیر با یه اسلحه ی واقعی بودم و توی موقعیت گره خورده بودم . سعی کن همیشه به اسلحه ی یه شیر هم فکر کنی . اون ممکنه با وجود یالهای بلند ودندونهای تیزوچشمهای براقش باز هم یه حقه ای داشته باشه به فکر بعدش باش از اون هیچ چیز بعید نیست. خوش باش و به راه خودت ادامه بده البته اگر تونستی از این مرحله جون سالم به در ببری. |
|
RSS
|