![]() |
![]() |
|
| شیری که جواب گلوله را با گلوله می دهد |
|
برگ اول که افتاد من بودم.
نمی دانستم باد از کدام سمت می وزد ولی هر چه بود من در پس ابرهای دیروز و امروز بی قرار فرار می کردم. و زمانی که به اولین مادر زمین رسیدم تنها حرفی که نا خوداگاه از زبانم خارج شد یک چیز بود پشیمانم.... ولی راهی نمانده بود. پلها همه ویران و من نابود شده. پس بهتر بود که فرار کنم تا بایستم و به این خندق ناگوار زندگیم بیاندیشم. راه فرار هم بسته بود. می دانی دیروز در یک تصادف تنها منجی وجودم را در یک حماقت ساده دلانه از دست دادم. جایی برای جبران نمانده بود. او حتی حاظر به دیدار من هم نبود. سر به سویی دیگر چرخاند تا خود را از من برهاند. و من باختم. - کاپ قهرمانی را؟ نه بزرگترین ثروت دنیا را.............. کاش در یک کاپ خلاصه می شد. خیلی بزرگتر، غنی تر، آنقدر بزرگ بود که من امروز فریاد بزنم نابود شدم. زیر چتر من نیا! من تمامی باران را به همت نگاهی دیگر از دست دادم ولی با این وجود او رفت. جایی می خواهم تا زهیر را تجربه کنم. جایی برای خلق تجربه ای دیگر. یاریم ده...................رفیق نیمه راه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:59 توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بهش گفتم تو دل شیر داری؟
یعنی اونقدر شیر هستی که جلوی اسلحه ی از تو شیرتر من بایستی. بعد چند ثانیه با یه اسلحه به طرفم برگشت.تا اومدم به خودم بجنبم جلوی یه شیر با یه اسلحه ی واقعی بودم و توی موقعیت گره خورده بودم . سعی کن همیشه به اسلحه ی یه شیر هم فکر کنی . اون ممکنه با وجود یالهای بلند ودندونهای تیزوچشمهای براقش باز هم یه حقه ای داشته باشه به فکر بعدش باش از اون هیچ چیز بعید نیست. خوش باش و به راه خودت ادامه بده البته اگر تونستی از این مرحله جون سالم به در ببری. |
|
RSS
|