![]() |
![]() |
|
| شیری که جواب گلوله را با گلوله می دهد |
|
دستمو بالا گرفته بودم که با غضب به سمتم برگشت
با سر بهم اشاره کرد که از کلاس بیرون برم دستم به سمت کیفم رفت ولی برش نداشتم، با سرعت به طرف در می رفتم طوری سرشو تکون می داد که مطمئن بودم ازم انتظار نداشت سالها بود که نمره اول کلاسهاش مال من بود.......ولی اون روز من خیلی بد بحثو شروع کردم....... بماند............ تا از در کلاس اومدم بیرون صد بار از خودم پرسیدم بعدش کجا می رم خیلی وقت بود که یاد گرفته بودم بدون اون زندگی نکنم.........بازم یه تقص بازی همیشه گی در آورده بودم.......هنوز خیلی بچه بودم .............همش 16 سالم بود........... یاد همه ی عکسهایی که با هم انداخته بودیم افتادم همش توی کیفم جا مونده بود........نمی دونم چه قدر از اون اتفاق کذایی می گذشت........حالا دیگه رسیده بودم به جاده اصلی توی یه اتوبان بزرگ ...توی هر صدم ثانیه حداقل 10 تا ماشین رد می شد که هیچ کدوم حتی متوجه حضور من نمی شدن....... یاد روزی افتادم که دستمو گرفت و وادارم کرد سر کلاسش حتی اگر شده به زور بشینم......من هم بی بهوونه نشستم....... ولی حالا!!!!!!!! نمی دونم می خواستم بر گردم یا..... روز بدی رو گذرونده بود مطمئنا قبول نمی کرد که من برگردم سر کلاس.............سوال بدی ازم پرسیده بود جوابش جز این که با حرفش مخالفم چیز دیگه ای نمی توونست باشه...........و اون خیلی بهش بر خورد می دو نستم که طاقت شنیدن اینو نداره.......... براش گرون تموم شد...... من خیلی ساده گفتم: هر انسانی آزاده که برای خودش زندگی کنه........و راهشو انتخاب کنه........................اون پرسید :یعنی بدون من؟؟............. من سری تکون دادم و گفتم : اون کار خودشو می کنه حتی اگر شما مخالف باشی و امید واره که کمکش کنی.......... توی همین حال و هوا بودم که یه صدا شنیدم -هی تو !!!! کجا می خوای بری؟ یه راننده بود که دقیقا جلوی من ایستلده بود سبیلهاش از بناگوش در رفته بود صداش اونقدر ترسناک و کلفت بود که یه چند قدمی عقب رفتم.......با کلی ترس سوالم و پرسیدم: -می بخشید آقا آخر این اتو بان به کجا می خوره -شما می خوای کجا بری؟ -خب راستش نمی دونم....یعنی دقیقا نمی دونم که باید کجا برم خنده ی وحشتناکی کرد.....بیشتر حالت تمسخر داشت.......بعد هم اشاره ی به یه پیکان قرمز کرد که تا حالا متوجه اش نشده بودم و گفت: -می توونم با خودم ببرمت..........فرار کردی؟!..........آره!!!........مثل تو زیاد دیدم...... بیا سوار شو خودم می برمت. -کجا؟ -یه جای خووب یک لحظه احساس کردم که چقدر صداش برام عذاب آور. هر قدمی که به عقب برمی داشتم اون هم به سمتم می اومد.............به دو همون جاده ی خاکی رو طی می کردم که تا چند لحظه پیش بدون اینکه بفهمم تموومش کرده بودم.......................اون سبیل کلفت هم دنبالم بود......... از وحشت جیغ می کشیدم و بدون این که پشتم و نگاه کنم می دویدم.............یه لحظه بر گشتم تا ببینم که چقدر ازم فاصله داره.............نبود..........هیچ کس پشت سرم نبود............ متوجه خس خس سینه ای یه نفر شدم که از پشت سرم داشت نفس می کشید...........نا خودآگاه اشک می ریختم......التماس می کردم حتی حاظر نبودم تا چشمامو باز کنم که ببینم.......... متوجه شدم که منو رو دستاش بلند کرد .......... چی می دیدم!!!!!!!!!!!!!............بین گریه هام متوجه شدم دستاش خیلی گرمه......... دیگه سنگینی نگاهشو احساس نمی کردم................یه صدا که دیگه خشن نبود ........... اون قدر آرام بخش بود که خودمو محکم به گردنش گره زدم.............. داشت مثل هر شب برام قصه ی تولدم رو می گفت...........مثل همون شب که به زور می خواست سر کلاس نگه م داره........... یک خواب عمیق در آغوش بزرگترین معبود............. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 14:8 توسط یلدا |
|
|
دیر وقت است.
شبیه اشباح نوشتن بر خطوط. شاید خودم شبیه اشباح شدم. می خواهم بر روی این خطوط راه بروم حتی گاهی پرنده ای بر نوشته هایم پرواز می کند آنقدر سریع و تند می نویسم که کلمات گم می شود. بعضی خاطرات دیگر خاطره نیستند وحتی بعضی انسانها دیگر انسانیت را با یک باد فنا کردند با دست پس زدند ........من هم پس زده شده ام. نه به دست هیچ انسانی و نه حتی به دست هیچ خدایی به دست آن موجودی که درون کالبدم خاموش آزادی را فریاد می زند. من جیغ می کشم، شبیه همین اشباح. گاهی صدایی می شنوم، نوری می بینم، بویی حس می کنم، ولی خودی نیست تا راهی ام کند به نافرجام ترین این اتفاقات. چه تصمیم پردردی است خوابیدن، خواب دیدن. تزریق بزرگترن پروانه ها در خواب، بزرگترین رویاها در اوج بیداری. من بیدارم، نفس می کشم، در آغوش انسانی نهفته می شوم ولی به آغوشش نمی پیوندم. او را پس می زنم اورا در زیر نگاهم، غرورم، بی اعتمادی ام، له می کنم تا همه چیز ساکن شود. خمیدگی اندام بر روی کهن درختی که در زیر دستانم آرام گرفت. فشردن دستانش، بوسه ای بر لبانش، بدون دیدن زندگی او....... ............................................................................................. (آشفته گی نا گهانی در یک شب ساعت 3:37 دقیقه) |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 18:39 توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بهش گفتم تو دل شیر داری؟
یعنی اونقدر شیر هستی که جلوی اسلحه ی از تو شیرتر من بایستی. بعد چند ثانیه با یه اسلحه به طرفم برگشت.تا اومدم به خودم بجنبم جلوی یه شیر با یه اسلحه ی واقعی بودم و توی موقعیت گره خورده بودم . سعی کن همیشه به اسلحه ی یه شیر هم فکر کنی . اون ممکنه با وجود یالهای بلند ودندونهای تیزوچشمهای براقش باز هم یه حقه ای داشته باشه به فکر بعدش باش از اون هیچ چیز بعید نیست. خوش باش و به راه خودت ادامه بده البته اگر تونستی از این مرحله جون سالم به در ببری. |
|
RSS
|