تبليغاتX
لافکادیو
شیری که جواب گلوله را با گلوله می دهد
یه روزی مثل همه ی روزهای خدا. یه فرشته ی عزیزتر وقشنگ تر از همه با یه بقچه ی گنده دستش تورو برای زمین هدیه آورد . این هدیه تپل بود و خوشگل با چشمهای بسته و نگاه عظیم. زمین از دیدن تو از رسیدن تو به همه مژدگانی داد. نمی دونم من کجا بودم ولی هر چی بود حتما من هم شیرینی اون روز رو احساس کردم وشاید هم خوردم. من یه جایی دورتر از تو با کفشهای بوق بوقی خودم راه می رفتم و دنیا می ساختم.                                                      

بعد یواش یواش کفشهام به پام کوچیک شد  بزرگ شدم باکفشهای دیگه که نه بوقی داشت نه سوت و نه چراغ                     اونقدر بزرگ شدم که دیگه پام اندازه ی هیچ کدومشون نشد

وتو چی تو اون موقع تو اون سالها چکار می کردی؟ شاید تو هم از اون کفشها داشتی دنیاهامون کی به هم رسید؟ اصلا کی از دوره ی که همی میگن شیرین و شیرین ترش  می کنن بیرون اومدیم

مهم نیست اصلا مهم نیست مهم اینه که من الان  پشت یه دستگاه نشستم و چیزی رو تایپ می کنم که مال امروز و دیروز نیست فقط می خواستم یادت بندازم که توی همچین روزی به این دنیا دعوت شدی

۱۵ آبان         تبریک میگم            وهمچنین تسلیت          امروز دقیقا یک هفته از فوتت می گذره                        پس تنها روحت شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 6:24  توسط یلدا | 
گاهی باید برف پاک کن های دلهای کثیفمونو بزنیم.
هرچند این کثیفی به خاطر قطرات بارون باشه که شب قبل به خاطر یه اتفاق که حتی شایستگی تعریف شدنم نداره به وجود اومده باشه.
اینا همش واقعیتهایی که مال امروزو دیروز نیست مال یه عمره، مال یه خلع که هر بار که بهش فکر می کنی دیوونه ات می کنه. اونوقته که همه بهت می گن احمقی که بهش فکر می کنی. ولی من می گم این بار، برعکس دفعات قبل که سیر تا پیاز دلتو برای هر از راه رسیده ای تعریف می کردی، متکاتو بگیر تو بغلت آروم آروم برای خودت گریه کن این جوری خودت به خودت تنهایی می گی دیوونه و کسی هم نمی توونه طعنه ای بزنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 23:19  توسط یلدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بهش گفتم تو دل شیر داری؟
یعنی اونقدر شیر هستی که جلوی اسلحه ی از تو شیرتر من بایستی.

بعد چند ثانیه با یه اسلحه به طرفم برگشت.تا اومدم به خودم بجنبم جلوی یه شیر با یه اسلحه ی واقعی بودم و توی موقعیت گره خورده بودم .
سعی کن همیشه به اسلحه ی یه شیر هم فکر کنی . اون ممکنه با وجود یالهای بلند ودندونهای تیزوچشمهای براقش باز هم یه حقه ای داشته باشه به فکر بعدش باش از اون هیچ چیز بعید نیست.
خوش باش و به راه خودت ادامه بده البته اگر تونستی از این مرحله جون سالم به در ببری.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
یه بوس کوچولو (ستایش)
اسپرمی مجهول و عوضی
هاله
هیچ و پوچ (شبان نمی دانم گرا)
من، تو ، او (لیلا)
آگر (رزمپا)
الاغی که یونجه را می فهمید
نفس بریده (ساقی)
صادق کرده
آدمک (حسین پور)
sleeper
پر پرواز
چهل دروغ
LittlebeE
جوجه وبلاگ
زم بور (موژان)
نی نی نازه (شمیم)
هنر تئاتر (حسن)
پایان نردبان (پریسا)
سرزمین دور (علی)
دلنوشت(علیرضا)
تاج خورشید (دنیا)
مصلوب
نطفه مجهول
نمی دانم ها
پرواز امیر
علی.ی
گفتنی (بامداد)
هومن
خانه سبز
نگارستان
نقطه ته خط (سورین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM