تبليغاتX
لافکادیو
شیری که جواب گلوله را با گلوله می دهد
عکس یعنی قدمت تاریخ که به تصویر کشیده شده باشه یعنی زندگی من و تو که در یک نگاه جلومون نقش بسته.
به پس زمینه عکس که نگاه می کنی به مرور لحظه ها می رسی و بعد گذر خاطرات یه جورهای هم خاطرات خوب هم خاطرات بد.
برای خوبهاش یه لبخند، لبخند محوی که شاید کم باشه و گذرا ولی پر از پروازه. و خاطرات بد جز شکستن یه حباب اشک اون ته ته نگاهت هیچ حال دیگه ای نداره جز پوشوندن صورت توی اعماق دستهات هیچ لحظه ای نیست.
موقع دیدن این نگاه پرتبسم  با لباسهای رنگی، بانگاههای مبهوت و لذت دیدن این خاطره.
بی تردید موقع دیدن بعضی هاشون با تکون دادن کوتاه چند لحظه ای سر به از دست دادن این تاریخ از دست رفته آروم می شیم.
چه بن بست قشنگی است این گذر زمان این باور قشنگ تصویر سیاه و سفید که در قاب لحظه های زندگی جاریست.
و جز نگاهی از سر عاطفه بر این گذر از هیچ، گذری نیست.
و آیا ما هم روزی در این قابها خاک خواهیم خورد.
   
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 10:18  توسط یلدا | 
وقت طلا نیست
اون چیزی که طلاست منم، تویی که خودمون رو تو گندآب زمان فشار می دیم این ما هستیم که زمان دیگه برامون به جای طلا، نقره شده.
انگار روی این کره راه می ریم ولی اصلا به این فکر نمی کنیم که راه رفتن روی این کره با این سرعت یه زمانی آنچنان تند می شه که دیگه نه ما طاقت دویدن مثل اون رو داریم و نه اون می ایسته و این ما هستیم که از این گرد خاکی می افتیم زمین و فقط باید افسوس بخوریم.
 اون چیزی که طلاست یک علاقه ی پاک و کودکانه است که نثار هر از راه در آمده ای می شه. اونوقت یادش می ره کی بوده، از کجا به کجا رسیده، یادش می ره که یه زمانی از روی پشت تو بلند شده و تا اونجا آمده، یادش می ره که یه زمانی برای جلب دوست داشتن تو نسبت به خودش چه ترفند هایی رو به کار گرفته و اونوقت تو بعد از دیدن تمام نازها و ... کردن ها باور می کنی بهش دل می بندی و اون خیلی راحت بهت پشت می کنه. خیلی زوره نه!!!
اون چیزی که طلاست یک شادی، یک روح که درون هر انسانی دمیده شده و خیلی ساده هر کس اون رو به غم بدل می کنه.
اون چیزی که طلاست طعم بیاد ماندنی یک زندگیه که مثل آبنبات نباید تمومش کنی گه گاه اونو لای کاغذش بپیچ و بذار طعمشو چندین بار برای خودت تکرار کنی.
تو باید تمام این طلاها رو برای خودت نگهداری.
پس بی خیال وقت.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 9:13  توسط یلدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بهش گفتم تو دل شیر داری؟
یعنی اونقدر شیر هستی که جلوی اسلحه ی از تو شیرتر من بایستی.

بعد چند ثانیه با یه اسلحه به طرفم برگشت.تا اومدم به خودم بجنبم جلوی یه شیر با یه اسلحه ی واقعی بودم و توی موقعیت گره خورده بودم .
سعی کن همیشه به اسلحه ی یه شیر هم فکر کنی . اون ممکنه با وجود یالهای بلند ودندونهای تیزوچشمهای براقش باز هم یه حقه ای داشته باشه به فکر بعدش باش از اون هیچ چیز بعید نیست.
خوش باش و به راه خودت ادامه بده البته اگر تونستی از این مرحله جون سالم به در ببری.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
یه بوس کوچولو (ستایش)
اسپرمی مجهول و عوضی
هاله
هیچ و پوچ (شبان نمی دانم گرا)
من، تو ، او (لیلا)
آگر (رزمپا)
الاغی که یونجه را می فهمید
نفس بریده (ساقی)
صادق کرده
آدمک (حسین پور)
sleeper
پر پرواز
چهل دروغ
LittlebeE
جوجه وبلاگ
زم بور (موژان)
نی نی نازه (شمیم)
هنر تئاتر (حسن)
پایان نردبان (پریسا)
سرزمین دور (علی)
دلنوشت(علیرضا)
تاج خورشید (دنیا)
مصلوب
نطفه مجهول
نمی دانم ها
پرواز امیر
علی.ی
گفتنی (بامداد)
هومن
خانه سبز
نگارستان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM