![]() |
![]() |
|
| شیری که جواب گلوله را با گلوله می دهد |
|
لبهای تشنه ی من نیازمند دستانی قوی از آن توست. به من اهدا کن هدیه ای با دستانت............ تا من تو را دریابم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:33 توسط یلدا |
|
|
توی قوانین زندگی یکیش از همه بدتره اینکه باید بتونی اتفاقات بد رو فراموش کنی.
این یکی از بزرگترین مراحله اگه بتونی این یه کارو انجام بدی یعنی رسیدن به بقیه اش حالا برو یه دنیای بساز که پر شده از فراموشی های گذشته. می توونی خودت رو متقاعد کنی آروم باشی کنارش بگذاری. « سخت نگیر، باید آروم باشی، باید کنترل زمان رو داشته باشی. آینده از همین امروز حساب می شه.اینا همش یه تصمیمه، یه اتفاقه، که توی سرنوشت تو همه چیزه و باید برای این همه چیز خوب برنامه بریزی.» روزی صد نفر صد بار برات می گن و تو تصمیم قطعی خودتو می گیری. ولی باز فراموش می کنی که قرار بوده فراموش کنی. حالا سعی کن فراموش کنی قبل از اینکه یادت بره که باید فراموش کنی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:30 توسط یلدا |
|
|
و تو آموختی آنچه دو روح خویشاوند را در غربت این آسمان و زمین بی درد دردمند می دارد ونیازمند و بی تاب یکدیگر می سازد دوست داشتن است « و من در نگاه تو ای خویشاوند بزرگ من ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پدیدار دیدم که تبعیدی این زمینی.................واکنون تو رفته ای ............. »
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:47 توسط یلدا |
|
|
« میزی برای کار.......... کاری برای تخت ........... تختی برای خواب........ خوابی برای جان ............جانی برای مرگ ..............مرگی برای یاد..............یادی برای سنگ............این بود زندگی »
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:47 توسط یلدا |
|
|
تا حالا شده دلتنگی هات مثل بارون بشه و از روی شیشه دلت قل بخوره بریزه پایین. تا حالا شده در برابر اتفاقی که برات افتاده لال بشی اصلا ندونی باید الان چه عکس العملی نشون بدی؟ تا حالا شده در نبودش بغض کنی ولی یادت بره گریه کردن چه جوری بوده؟ تا حالا شده با شروع یک اتفاق به خودت یادآوری کنی که باید آروم باشی، دوام بیاری، کنار بیای. تا حالا شده اونقدر مردد باشی از این که برم یا نه بمونم تا آرامش کنم یا نه؟ برای همین تا حالاها، تا حالا حسرت خوردی؟ بهش فکر کن...................خیلی زیاد و طولانی. می دونم فقط می خوای فریاد بزنی از این شرایط از این جایی که مجبوری باهاش کنار بیایی................. من حق میدم ..........پس فریاد بزن بلند، عمیق......................................حالا نفس بکش.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:45 توسط یلدا |
|
|
آره داشتیم چی می گفتیم بنویس!!!
مارو دیوونه و رسوا کردی حالیته!!!! مارو آواره صحرا کردی حالیته!!!! آخه ما واسه خودمون معقول آدمی بودیم. دست کم هر چی که بود آدم بی غمی بودیم حالیته!!!! سر و سامون داشتیم کس و کاری داشتیم. ای دیگه یادش بخیر. ننه مون جورابمونو وصله می زد ، مارو نفرین می کرد ، بابامون خدا بیامرز سرمون داد می کشید ، بهمون فحش می داد ، با کمربند زبون اجباریش پامونو محکم می بست ترکه های آ لبالو رو کف پامون می شکست حالیته!!!! یاد اون روزا بخیر، چون بازم هر چی که بود سر و سامونی بود!! ننه ای بود که نفرین بکنه ، بعد نصف شب پاشه لحاف رو آدم بکشه ، که مبادا پسرش خدا نکرده بچاد ، که مبادا نور چشمش سینه پهلو بکنه حالیته!!!! بابایی بود که گاه و بی گاه سرمون داد بکشه ، باهامون دعوا کنه ، پامونو فلک کنه ، بعد صبح پاشه مارو تو خواب بغل کنه ، اشکهای شب قبل، که رو صورتمون ماسیده بود کم کمک با دستهای زبر خودش پاک بکنه حالیته!!!! می دونی بابامون چند سال پیش عمرش رو داد به شما ، هر چی خاک اونه عمر تو باشه، مرد زحمت کشی بود خدا رحمتش کنه. ننه مون کورو زمین گیر شده، ای دیگه پیر شده ، بیچاره غصه ی ما پیرش کرد، غم رسوایی ما کورو زمین گیرش کرد حالیته!!!! اما راستش چی بگم تقصیر ما که نبود هر چی بود زیر سر چشم تو بود، یه باره تو راه ما سبز شدی ما رو عاشق کردی ، ما رو مجنون کردی ، ما رو داغون کردی ، حالیته!!!! آخه آدم چی بگه قربونتم ، حالا از ما که گذشت بعد از این اگر شبی، نصفه شبی به کسونی مثله ما قلندر و مست و خراب تو کوچه بر خوردی اون چشارو هم بذار یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگاه نکن ، آخه من قربون هیکلت برم اگه هر نیگاه بخواد این جوری آتیش بزنه ، پس باس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:25 توسط یلدا |
|
|
امروز می خوام ازت سوال کنم راجع به خودم، خودت یا همه ی اونهایی که خودت می گی هممون مثل هم هستیم. می خوام بپرسم منو می بینی؟ حضورم رو احساس می کنی؟ من بنده ات هستم؟ از اینکه برات گریه کنم چه احساسی داری؟ از خنده ی من خوشحال می شی؟ از اینکه من رو یه دختر آفریدی چه هدفی داشتی؟ از اینکه منو عاشقم کردی چه طور؟!! از اینکه لحظه ای نگاهم رو با نگاهش پیوند دادی تا دلم ناگهان و یکباره به صد تکه تقسیم بشه چه طور؟ از اینکه احساس پوچی از زندگی رو مثله نفس کشیدن برام عادی می کنی؟ از اینکه نیروی برتر جامعه رو جنس مذکر قرار بدی؟ از اینکه امروز بی قرارم کنی و به امید روزی بخواهی تا چشم به آینده داشته باشم و نسبت به حال و گذشته سیاه فکر کنم؟ تو فقط آینده رو از من می خواهی حتی تا به حال آنچه به عنوان سرنوشت برای گذشته ام ساختی فکر کردی؟ از اینکه منو خلق کردی و حالا توی این جامعه تنهام گذاشتی راضی هستی؟ چرا همیشه باید چشمام به یه دست توانا باشه؟ چی می شد این دست توانا یا یه شاخه ی بید بود، یا یه وزش باد و شاید هم یک طوفان. کاش به آنچه می دانستم از آن توست می توانستم دل بندم. همه ی اونهای که در یک خیابان به سمتم دست دراز می کنند آیا فقط تنها و تنها به خودشان فکر می کنند یا شاید تنها یکی از آنها در پهنای دستانش لذت لبخند من هم یافت می شود. کاش نیت چشمان خاکستری پسرک همسایه به غیر از رذالت چشمان اون بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:24 توسط یلدا |
|
|
ای کاش این که از صفر به صفر رسیده یک پایان داشت. کاش پایان آن این بار من نبودم بلکه تو بودی و تنها می توانستم در نگاه تو برای خود پایان باشم. آغاز و سرانجام را خود بدون هیچ قانونی جز قانون انسانیت در عین انسان نبودن شروع کردی و سنگینی این بار را تا پایان بر دوش ما گذاشتی و هر روز جز سیاهی که ما را در این صفحه ی زندگی غرق کرده است چیزی نمی بینیم. آغاز با ترانه ی عشق بود و پایان که نمی دانیم از کدام سمت به آن خواهیم رسید به سمفونی وحشت تبدیل شده. خودمان خوب می دانیم که تنها روزنه ی امید تو بودی و خواستی سفیدی مطلق به نیایش کامل ما بدل شود. خوشحالم از اینکه کسی قصد جوونم رو نکرده و از اینکه وقتی نگاه به دستام می کنم می بینم هنوز به مچم چسبیدند و احساس می کنم آدم خوشبختی هستم. آدم خوشبختی هستم چون وقتی دارم تو خیابون راه می رم از نگاه زل زده ی مردم به موهای بیرون آمده ام احساس نمی کنم که قاتل هستم. خوشحالم از اینکه یه آدم آهنی نیستم و تو منو آفریدی و نباید به خاطرش از آدمها تشکر کنم. سهولت یکی از ارکان احمقانه ی جهان من است. من از جهالتم ناراضی ام از دنیای درونی ام از آنچه از بیرون وارد خلقت پاک پروردگارم شد. از آنچه خود سیاه بود و به سفیدی درونم پیوند خورد. تا کی، تا کجا؟ نمی دانم،!!! فقط می دانم رد اصلاح مملکت و حقیقت در جامعه ی من به دست خدایانی سپرده شده که خود از آفرینش هیچ نمی دانند جز سیاهی وجودشان که آنها نیز از پاکی به پوچی رسیدند. دوست دارم باشی کنارم، پشت سرم، نه جلوی رویم. می خواهم حضورت را به عنوان یک تکیه گاه ابدی احساس کنم. در آنچه بندگی توست هیچ گاه جز تو نمی خواهم هیچ خدایی که خود خدایی داشته باشد. تنها معبودم را می جویم آنکه در فلوت سیاهی دم از سپیدی خواهد زد. قدرتمان در سر پنجه های معبود گمشده مان است به دنبال هیچ قانونی نیستم جز قانون هستی، آنچه باید باشد، نه آنچه هست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:23 توسط یلدا |
|
|
دیروز توی آسمون روی یه ستاره نشسته بودم که وجود بی رمقی رو دیدم که روی خوونه ی شما سایه انداخته بود. دلم از جا کنده شد و سیاه، سیاه شدم.
ترسیدم از سایه اش، از خودش سرم گیج رفت خواستم از اون بالا بیافتم که یه ابر بهم رو کرد و پشتم رو گرفت. شاید بعدا فهمیدم که اون سایه همون ابری بود که پشت منو گرفت. چه اشتباه بزرگی!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:19 توسط یلدا |
|
|
اگه خدا عاشق بشه!!!!!!!!! مسلما خورشید خانوم از حسادت دق می کنه اون شب هیچ وقت صبح نمی شه.
اگه خدا عاشق بشه!!!!!!!!!!!! باد دیگه نمی وزه و بارون دیگه نمی یاد اون وقت دیگه هیچ گلی نمی رقصه و هیچ درختی تعظیم نمی کنه و آسمون دچار یه بغض همیشگی می شه چون خدا دوست نداره که عشقش زیر اشکهای آسمون خیس بشه و باد موهای عشقش رو خراب بکنه و سر عشقش رو خراب بکنه و سر عشقش دردش بیاد. اگه خدا عاشق بشه!!!!!!!!!!!! دیگه هیچ ستاره ای چشمک نمی زنه تا سعی کنه دله خدا رو بدست بیاره. اگه خدا عاشق بشه!!!!!!!!!!!!!!! دیگه هیچ تابستون و زمستونی نداریم چون خدا فقط، فقط دلش می خواد هوا همش بهاری باشه تا عشقش نه سردش بشه نه گرم. اگه خدا عاشق بشه!!!!!!!!!!!!!! من و تو دیگه حق بیرون اومدن از خوونه رو نداریم چون ممکنه عشق خدا بهش بربخوره که ما جلوی چشم خدا بیرون بیاییم. پس بریم دعا کنیم که خدا هیچ وقت عاشق نشه!! چون در اون صورت ما بدون خورشید و بارون و ... نمی توونیم زندگی کنیم. تازه وقتی خدا با اون عظمت عاشق می شه از من و تو چه انتظاری می شه داشت.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:18 توسط یلدا |
|
|
دیروز مثله یه آرشه ی ویولون روی مغزم کشیده می شدی.
من هم درست مثله ویولون صداهای خوبی ایجاد می کردم ولی با این فرق که لحظه ای احساس لذتی که تو داشتی رو نداشتم. سالهاست از ایستادن زیر کشیدگی اندام تو خسته ام و برای بدست آوردن آن چیزی که تو ازش لذت می بری به خوشی های تو پناه می برم. زمان مثله سوهان روحتمام مغزم رو متلاشی کرده. من زودتر و خسته تر از هر زخم خورده ای توی این قانون معلق موندم. تو بهم گفتی بمون من هم موندم. اما کجا، اینجا که دیگه همه ی علفها سبز شده و جای خشکی نیست. حداقل کاری که می تونستی بکنی اینکه منو یه بیابون ببری تا حداقل سالها منتظرت بمونم. من عادت به سبز شدن علف دارم. اصلا شوخی نیست این چیزی که می گم مال الان و همین ساعت نیست سالهاست که از این قانون خسته کننده و بی ریای اطرافم خسته شدم. من از ایستادن و چشم دوختن به اون قاب خالی که حتی یک پرنده هم پر نمی زند خسته ام توی این دنیای که من رو گذاشتی حتی پرنده ها هم دو تا نیستند. و تنها....و تنها....و تنها بر یک شاخه آوازی با آن قناری خواهم خواند تا شاید برایم سرود آزادی باشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 19:7 توسط یلدا |
|
|
من یکی هستم مثل تو......تو......تو...... نه تو نه !! اون یکی رو می گم آهان اون. گاهی که دلم می خواد می خوابم.. می خورم .. کتاب می خوانم.. گریه می کنم. گاهی هوای عاشقی به سرم می زنه. توی خیابون زیر بارون قدم می زنم قطره قطره خیس می شم و با تمام وجودم اشک می ریزم. پس با این حساب گاهی فقط گاهی عاشق می شم. ولی هنوز نفهمیدم عشقم کیه و قراره کی بیاد. دنبالش هستم ولی پیداش نکردم تو می گی هنوز باید بگردم؟ یعنی اونقدر بزرگه که توی دنیای کوچیک من جاش نمی شه یا شایدم اونقدر کوچیک بوده که من توی دنیای بزرگم از کنارش رد شدم. من یکی هستم مثل آب که عادت به شکل گیری داره.مثله مورچه که بی خیال نمی شه. این من بودم کامل و بدون خط خوردگی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 17:45 توسط یلدا |
|
|
تو می گی تقصیر کیه؟ روزی صد بار با هم بحث می کنیم که چرا دیروز که من زنگ زدم 2ساعت و20دقیقه و30ثانیه با هم حرف زدیم ولی امروز که تو زنگ زدی 2ساعت و 20دقیقه و 29ثانیه حرف زدیم. چرا؟ چرا؟ چرا؟ پاهام و زمین می کوبم و اصرارپشت اصرار که همش تقصیر تو. تمام مدت نگران چی هستم نمی دونم ولی در هر صورت نگرانی شاید از فراموشی یا دوست نداشتن یا هر چیز دیگه. زنگ نزدن که غوغا می کنه. نکنه الان که داشت می اومد توی راه تصادف کرده باشه؟؟؟ نکنه دعوا شده؟؟؟ نکنه قهر کرده؟؟؟ اصلا نکنه ....؟؟؟ نه !!!! اصلا حرفشم نزن. یا اینکه امروز من سه بار زنگ زدم و تو حتی یک بار هم جواب ندادی. روزی چند بار زنگ می زنی و جواب نمی ده؟ اصلا تو می گی تقصیر کیه؟ من یا اون؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 17:39 توسط یلدا |
|
|
دو تا خط موازی توی جفتشون پر از یک حقیقت از زندگیه. اینکه توی کدوم یکی زندگی قابل لمس تره. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 16:29 توسط یلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بهش گفتم تو دل شیر داری؟
یعنی اونقدر شیر هستی که جلوی اسلحه ی از تو شیرتر من بایستی. بعد چند ثانیه با یه اسلحه به طرفم برگشت.تا اومدم به خودم بجنبم جلوی یه شیر با یه اسلحه ی واقعی بودم و توی موقعیت گره خورده بودم . سعی کن همیشه به اسلحه ی یه شیر هم فکر کنی . اون ممکنه با وجود یالهای بلند ودندونهای تیزوچشمهای براقش باز هم یه حقه ای داشته باشه به فکر بعدش باش از اون هیچ چیز بعید نیست. خوش باش و به راه خودت ادامه بده البته اگر تونستی از این مرحله جون سالم به در ببری. |
|
RSS
|