تبليغاتX
لافکادیو
شیری که جواب گلوله را با گلوله می دهد
رویای رویارویی با حقیقت در وجودمان بدجور رخنه کرده است نمی دانیم حقیقت را در کدامیان سوراخ باید یافت.
در پایان تمامی این گفتگو ها ، مناظره ها، دروغ ها تنها یک جواب می ماند و آن هم صدای ترک برداشته امثال من است

که در جا خشک شده.
نمی دانم پاسخگوی این نابودی کیست.
آیا چهار سال دیگر هم خواهیم سوخت یا...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:43  توسط یلدا | 
چه لذتی است زمانی که باید به دنبال آرزوهایت پرواز کنی.

به اوج که رسیدی او را از ذهن پاک نخواهی ساخت و تو می مانی  آن همه خاطره که در کنارش داشتی ، تو می مانی و تمامی آرزوهای خوب.

بلند پرواز نیستم ولی در اوج ماندن را هیچ گاه از خاطر پاک نخواهم ساخت حتی اگر پایان مبدل به یک سقوط شود باز هم بالاتر می روم تا دستانم از سوزش ناگهانی خروشید آتش گیرد.

به یادم باش خاطر آزاد همیشگی!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط یلدا | 

گفته بودی نگرانم شده ای.

من هستم.

شاید بیشتر از هر چیز به یاد ضحاک

پایان نامه.

منتظر بمان تا برگردم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:57  توسط یلدا | 
به یاد آنهایی که دوست داریم باشند و نیستند.
به یاد آنهایی که دیگر به یادمان نیستند.
به یاد آنهایی که ما را از یادشان پاک کردند.
به یاد آنهایی که که با یاد ما می خوابند.
و شاید به یاد آنهایی که زنده اند تا زنده بمانیم.
به یاد آنهایی که یاد دوران گذشته بودند و امروز را فدا کردند.
به یاد آنهایی که گریستنشان در کنار نبودنشان برایمان شبیه کابوس شده.
به یاد آنهایی که امروز برایمان شبیه یک آرزو شده اند.
به یاد آنهایی که برای دیدنشان بسیار بسیار تلاش می کنیم ولی آنها...
به یاد آنهایی که غرورمان را لت و پار کردند و گذشتند.
به یاد آنهایی که دیگر صدایمان را نمی شنوند.
به یاد آنهایی که دوستمان داشتند.
به یاد آنهایی که که دیروز را برای امروز زیر پا گذاشتند و گذشتند.
به یاد آنهایی که با خیالی خوش ما را به دریای خویش کشاندند.
و تنها و تنها و تنها به یاد آنکس که دوستش داریم، به یادش هستیم و چه خوب ما را از یاد برده است یا شاید همین الان، همین امروز او هم به یاد ماست.
اگر می خوانی، اگر می دانی، بنویس تا بخوانم ، تا بدانم ، تا بشنوم و باور کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:35  توسط یلدا | 
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن                                شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

- نیستم؟

نمی دونستم که بود یا نه.

تو می گی هست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:31  توسط یلدا | 
اینجا یک مهمانی است.
یک مهمانی از آن خدا،یا نه از آن خودم تا تو را بخندانم.
برایش نیاز به هیچ غسل تعمیدی نیست. فقط کافی است خودت باشی. بی نقاب و بی دلیل.
کافی است بخواهی تا زندگی را از سر خط تجربه کنی و این سر خط بی انتها ترین باشد.
قرار است این بار با هم بخندیم
زیر باران. . . زیر نگاه خدا . . . با خنده اش، با ریسه رفتن هایش، عشق بازی کنیم و خدا را به خودمان هدیه دهیم هدیه ای آویزان از وسط آسمان.
درست از سقف آسمان.
و خدا ما را مهمان کرده تا امروز را بخندیم.
خوب که چشمهایت را ببندی در قعر یک لذت گرفتار می شوی.
تو را به نهایت کهکشانها می برد.
همان جا بمان و یاد من باش.
نه . . . گریه نکن ------------------------------------ به یاد من بخند.
شادی را از روی اولین ستاره از بالای میز بیلیارد برایم پرتاب کن تا من آن را با خنده ای از ته دل پاسخ بدهم.
خوب می دانم که در پس هر نقابی لبخندی دزدانه نهفته است که دیگران را به سخره می گیرد. تو با همان لبخند دزدانه ات نیش خند بزن. وجدانت را آزار نده. اینجا کسی عذاب وجدان ندارد.
تنها و تنها و تنها ب------------خ------------ن---------------د
شیرینی این روز را تقدیم تو می کنم نه نگاهی که از پشت این نقاب زیر و رویت می کند.
تو می توانی اولین شلیک من باشی.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:18  توسط یلدا | 
برگ اول که افتاد من بودم.
نمی دانستم باد از کدام سمت می وزد ولی هر چه بود من در پس ابرهای دیروز و امروز بی قرار فرار می کردم.
و زمانی که به اولین مادر زمین رسیدم تنها حرفی که نا خوداگاه از زبانم خارج شد یک چیز بود
پشیمانم....
ولی راهی نمانده بود.
پلها همه ویران و من نابود شده.
پس بهتر بود که فرار کنم تا بایستم و به این خندق ناگوار زندگیم بیاندیشم.
راه فرار هم بسته بود.
می دانی دیروز در یک تصادف تنها منجی وجودم را در یک حماقت ساده دلانه از دست دادم.
جایی برای جبران نمانده بود.
او حتی حاظر به دیدار من هم نبود.
سر به سویی دیگر چرخاند تا خود را از من برهاند.
و من باختم.
- کاپ قهرمانی را؟
نه بزرگترین ثروت دنیا را..............
کاش در یک کاپ خلاصه می شد.
خیلی بزرگتر، غنی تر، آنقدر بزرگ بود که من امروز فریاد بزنم نابود شدم.
زیر چتر من نیا!
من تمامی باران را به همت نگاهی دیگر از دست دادم ولی با این وجود او رفت.
جایی می خواهم تا زهیر را تجربه کنم.
جایی برای خلق تجربه ای دیگر.
یاریم ده...................رفیق نیمه راه
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:59  توسط یلدا | 
از جایی رانده و از جایی مانده شدم.
خسته ام ولی کاملا بی دلیل.
خووب که گوش می کنم بی صدایی از هر صدایی خوشتر بوده و هست.
زمانی از دل بستن می ترسیدم و امروز از دل کندن از این که فریاد بزنم و بگویم دوست عزیز شما بر ذهن من سنگینی می کنید.
رفتارم همه حتی او را می آزارد و من در مقابل بی طاقتی ها بی جواب می مانم.
اگر سکوت کردم، نه قهر بودم و نه حرفی آزارم داده بود فقط موجودی به سنگینی یک خواب بر خاطراتم سنگینی می کرد، یا نه هنوز هم می کند.
دیدی!!! کمکی از کسی ساخته نیست همه می خواهند تسلی بخش باشند، ولی نیستند.
چرایش را نمی دانم از خودشان باید پرسید که رفتند و در میان تاریکی ها گم شدند.
من اینجا گم شدم آیا پاسخگویی اینجا هست؟ و اگر نیست من به انتظار کدام پیر خراباتی باید بنشینم تا بیاید؟!
تا به حال تنهایی بر غمهایتان سایه افکنده؟!
من زیر بلند ترین سایه امروز را سپری کردم.
جایتان بسیار خالی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:44  توسط یلدا | 

اون نقطه ی براق رو وسط آسمون می بینی؟

خووب نگاش کن!

من درست از همون جا اومدم.

نه من شازده کوچولو نیستم اون جا هم اخترک ب 612 نیست.

سعی کن بهش خیره بشی می دونم که چشمات داره دو دو می زنه ولی کافیه فقط چند ثانیه وقت خودت و چشمات رو بدی به من تا برات بگم که من یا نه بهتره بگم خدای من اونجاست.

هر سال به این روز که می رسم شروع می کنه به چشمک زدن تا به من ثابت کنه که هست و من باید ببینمش آخه من زاده ی وجود همین معبودم.

باز هم رسیدیم به ساعت 2:45 ظهر وباز هم تکرار صدای ونگ ونگ من توی راهروی یه بیمارستان دولتی.

باز تاب سوسا که بی تاب می شود.

باز هم قدرتی که تنها و تنها درون ستاره ی من موج می زند.

هنوز هم ندیدیش؟!

بی خیال فقط...

 من متولد شدم!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:27  توسط یلدا | 

عزیزان از حضور بی ریای شما متشکرم
حضور شما باعث تسکین خاطر بازماندگان است.
واین رفته رفته دردی را درمان می کند که نیست ولی جایش تا عمق وجود همه مان را می سوزاند.
کاش می شد بیانش کرد . . . کاش من گنجایش بیان هر کلامی را داشتم.
فقط می خواهم از دردی بگویم که عین بی دردی است.
قصه ای نیست که برایش مقدمه ای بگذارم.
من تنها از انسانی ویران می گویم که ساخته شده تا تحمل کند و این رنج است ،حتی اگر در حین  لذت باشد ،حتی اگر از عشق لبریز باشد باید در برابر تمامیه بی حرمتی ها تاب بیاورد.
من جمله ای ندارم من تنها و تنها زاده ی یک تنهاییم که خلق از پذیرش آن هیچ نمی داند
برهنه در برابر تازیانه هایی تاب می آورم که از آن من نیست از آن بزرگ زنی است که همزادم است. آخر او به نابودی عادت کرده. این که باید در چاه خفقان این قانون کشوری و دادگاه فرو رفت و دم بر نیاورد
از این جا که حتی برای هیچش هم باید دل سوزاند گریزانم و با این وجود به این صندلی گره خورده ام چون باید ایستاد باید طاقتمان را با سنگ پیوند بزنیم و غرورمان را در یک حراج به قیمتی ناچیز بفروشیم.
شما هم به این مهمانی بی وجدان بودن دعوتید
من باید در برابر هرزه گی های این جامعه تاب بیاورم لبهایم را به نابودی بدوزم تا این قصه خود به خود تمام شود.
این بغض ها یک به یک آرام و در سکوت با متانتی  در گلو حبس می شوند و در زمانی شاید همین نزدیکی و شاید خیلی دورتر آزاد می شوند.
من برای آن روز که پروازمان آغاز می شود روزشماری می کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:4  توسط یلدا | 
عشق یعنی خم شدن یک احساس که سالهاست از بار نگاه دیگران توی اون حال خشک شده.
ولی اون هنوز راست و مقاوم جلوی من ایستاده بود. ازش گله کردم.
لبخندی زد و گفت: تا حالا سروی رو دیدی که خم شده باشه؟!
راست می گفت شاید باید دنبال یک بید مجنون می رفتم.
یا باید مغرور می بود مثل سرو.
یا باید پر از عشق باشه مثل بید مجنون.
کدوم رو انتخاب می کردم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:6  توسط یلدا | 
ترمینال جنوب
صدای غار غار وحشی نفسهای انسانهایی که فریادشان به آسمان می رفت.
چند ساعت پیش پیاده شده بودم و حالا در بین یک خاموشی مطلق باز می گشتم.
هیچ کدام از همراهانم حرف نمی زدند. خلوت من ارزش بیشتری داشت.
من به یک مهمانی دعوت شده بودم.
مهمانی که خودم صاحب عذای آن بودم.
به چند ساعت گذشته که فکر می کردم می دیدم که تازه به باور مرگ او رسیده بودم.
تا به حال در یک شوق احمقانه از سایه اش در زندگی ام رسیده بودم که حال به روحی از

واقعیت بدل شده بود.
من آن روز با لباسی سفید به مهمانی آمدم و با روحی غرق کرختی از نگاه مهمانان بیرون می

آمدم.
باز هم دستانم تکه ای یخ شده بودند.
با کسی دست ندادم تا استرس ناشی از نبودش را بفهمند.
صدای خاموشی از بین این نگاههای مبهوت برخاست:
- سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد، از زخم تیشه نترس که

وجودت شایسته تندیس است.
وهم این کلمات آرامم کرد پله اول را بالا رفتم.
نگاهم بین همه چرخید.
فقط زیر لب گفتم خداحافظ.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:49  توسط یلدا | 
-چی میگی؟

هیچ!! حتی در زمزمه هم هیچ نمی گفتم... لبریز از سکوت بودم و سکوتم پر از نقطه بود. نقطه ها کنار هم  یک حرف ساخت یک شکل از انسانی درون من.

سکوتم را بفهم....بپذیرم هر چند خلاف میلت  باشم.                                                                 کودکم خسته است ... زمان را گم کرده ام به زمان تو چنگ می زنم.                                              زبانم نیست ........... زبانم شو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:44  توسط یلدا | 

سلام
اینجا، جایی است بین زمین و هوا.
درست معلوم نیست کجا.
فقط نبودنت کاملا معلوم است.
از سرعت خودم می ترسم چون از نور جلوتر زده ام.
اینجا همه چیز عجیب است.
پسرها دیگر عاشق نمی شوند. یاد گرفته اند که آنچه برایش پرپر می زنند اصلا چیز غریبی نیست. یک حس گمشده است.
این که سالهاست عشقشان در زیر ماتیک های قرمز قایم شده و اثری از بی نقابی نیست.
دختر ها حریص شده اند. دیگر هیچ دختری عاشق نگاه دزدانه پسرک همسایه نمی شود.
فقط یاد گرفته اند تا به ماشینهای مدل بالای آن بزدلی دل ببازند که بارها سعی داشته تا نگاهشان را برباید واین بار به راحتی اتفاق افتاد.
راستش درست نمی دانم که آیا انسانها هنوز عاشقند؟
چشمانم گود رفته... از خسته گی می نالد ... تشنه است، ولی دم بر نمی آورد.
این دو گردی از حدقه در آمده دیگر سالهاست که تصویری از تو ندیده.. همه چیز را فراموش کرده... آخر اینجا حتی بسته های پستی دیگر به مقصد نمی رسد.
گاهی فکر می کنم شاید در یکی از همین بسته ها خودت را برایم فرستاده بودی که اینچنین به سادگی از خاطرم جا ماندی.
شاید این پانزدهمین نامه باشد.
خسته از فریب دادن خودم.
به خوبی می دانم که تک به تک این نامه ها به دستت رسیده هر بار می نوشتم به این دلیل که فکر می کردم شاید در بین افکارت گم شدم.
ولی تو خیلی زود آنها را دور انداختی شاید بعد از خواندن سلام.
از اینجا بدم آمده.
دیگر هیچ نگاهی نمی درخشد.
دیگر هیچ دست زبر و سخت و پر مویی، دست سفید و ظریفی تنها برای آرامش نمی گیرد.
دیگر هیچ بوسه ای نشانه عشق نیست.
دیگر هیچ کس برای دیگری نفس نمی کشد، زندگی نمی کند، نمی خندد، نمی گرید...
اینجا همه ی عشقها در یک بوق ماشین... چند ثانیه نگاه زیر زیرکی... توقف ماشین..... سوار شدن دختر و حرکت سریع خلاصه شده.
و تو اگر سوار نشوی بزرگترین عشقت را از دست داده ای.
نه!!! نترس. سوار نشدم ولی بارها با نگاه دنبالشان کردم.
به این امید بودم که شاید خودت باشی پس حتما باز برمی گردی.
برایم شده ای کسی شبیه بابا لنگ دراز.
با این فرق که من حتی سایه ای از تو بر روی دیوار ندیدم.
من تنها بر یک سایه ی خیالی سالهاست که می دوم و فکر می کنم که چه زیباست این سایه ی خیال، این وهم، این رویا، من بااو زندگی می کنم ودر تک به تک آرزوهایم سهیم می شود.
تو هر چند کوچک باشی ولی سالهاست که بدون هیچ بوقی من عاشقت هستم.
.
.
همه چیز باز مثل اول شد.
مثل همان روزکه من تنها شدم.
همان روز که نمی دانم کی بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 9:47  توسط یلدا | 
گاهی با دیدن یک فیلم چه عجیب در نگاه نقش غرق می شویم واین بار بسیار بیشتر بود.
یک بار دیگر هم این فیلم را دیده بودم ولی آن شب با گفته های استاد باز یادش کردم.
همیشه فیلم های بزرگ سینما را دوست داشتم کامل ببینم حتی دوست داشتم تا زبان اصلی باشد و آن شب همه چیز کامل بود فیلم با زبان اصلی، زیرنویس فارسی، کامل کامل.
نمی دانم شاید من زیاد در ثانیه ها غرق بودم یا شاید هنوز یاد نگرفته بودم که حتی باید در سکوت فیلم ها هم شنا کرد.
نمی دانم آن بار، بار اول بود که تا این حد با یک کاراکتر احساس همذات پنداری می کردم یا شاید قبلا هم به آن برخورده بودم .
نمی دانم ذهنم درگیر بود یا قلبم من را فراموش کرده بود.
با هر صحنه من در کاناپه بیشتر فرو می رفتم.
چه آرامش عمیقی داشتم هیچ بار به این راحتی در غوغای فیلم ها آزاد نبودم. هر بار باید با کوچک ترین صدا تصویر مقابلم فیکس می شد و این بار همه چیز روان بود.
همیشه در زمان تلاقی نگاه دو نفر بر هم آن زمان که در یکدیگر فشرده می شدند من می ترسیدم از این هیاهو از بزرگترین کابوسهایی که شبانه تهدیدم می کرد.
ولی این بار همه چیز برعکس شده بود به جای ترس من هر آن بیشتر از این خیال لذت می بردم.
امروز درست 5 روز است که من این فیلم را دیدم.
دیگر از نگاه پر وهم آن مرد نمی ترسم.
....................................................................................
(اهل نقد فیلم نیستم ولی پیشنهاد می کنم فیلم "Quills "یا "قلم پرها" رو ببینید هر کس هم دیده به من بگه احساسم درست بود؟)
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:21  توسط یلدا | 
دستمو بالا گرفته بودم که با غضب به سمتم برگشت
با سر بهم اشاره کرد که از کلاس بیرون برم
دستم به سمت کیفم رفت ولی برش نداشتم، با سرعت به طرف در می رفتم
طوری سرشو تکون می داد که مطمئن بودم ازم انتظار نداشت
سالها بود که نمره اول کلاسهاش مال من بود.......ولی اون روز من خیلی بد بحثو شروع کردم.......
بماند............ تا از در کلاس اومدم بیرون صد بار از خودم پرسیدم بعدش کجا می رم
خیلی وقت بود که یاد گرفته بودم بدون اون زندگی نکنم.........بازم یه تقص بازی همیشه گی در آورده بودم.......هنوز خیلی بچه بودم .............همش 16 سالم بود........... یاد همه ی عکسهایی که با هم انداخته بودیم افتادم
همش توی کیفم جا مونده بود........نمی دونم چه قدر از اون اتفاق کذایی می گذشت........حالا دیگه رسیده بودم به جاده اصلی توی یه اتوبان بزرگ ...توی هر صدم ثانیه حداقل 10 تا ماشین رد می شد که هیچ کدوم حتی متوجه حضور من نمی شدن....... یاد روزی افتادم که دستمو گرفت و وادارم کرد سر کلاسش حتی اگر شده به زور بشینم......من هم بی بهوونه نشستم....... ولی حالا!!!!!!!!
نمی دونم می خواستم بر گردم یا..... روز بدی رو گذرونده بود مطمئنا قبول نمی کرد که من برگردم سر کلاس.............سوال بدی ازم پرسیده بود جوابش جز این که با حرفش مخالفم چیز دیگه ای نمی توونست باشه...........و اون خیلی بهش بر خورد می دو نستم که طاقت شنیدن اینو نداره.......... براش گرون تموم شد...... من خیلی ساده گفتم: هر انسانی آزاده که برای خودش زندگی کنه........و راهشو انتخاب کنه........................اون پرسید :یعنی بدون من؟؟............. من سری تکون دادم و گفتم : اون کار خودشو می کنه حتی اگر شما مخالف باشی و امید واره که کمکش کنی..........
توی همین حال و هوا بودم که یه صدا شنیدم
-هی تو !!!! کجا می خوای بری؟
 یه راننده بود که دقیقا جلوی من ایستلده بود سبیلهاش از بناگوش در رفته بود صداش اونقدر ترسناک و کلفت بود که یه چند قدمی عقب رفتم.......با کلی ترس سوالم و پرسیدم:
-می بخشید آقا آخر این اتو بان به کجا می خوره
-شما می خوای کجا بری؟
-خب راستش نمی دونم....یعنی دقیقا نمی دونم که باید کجا برم
خنده ی وحشتناکی کرد.....بیشتر حالت تمسخر داشت.......بعد هم اشاره ی به یه پیکان قرمز کرد که تا حالا متوجه اش نشده بودم و گفت:
-می توونم با خودم ببرمت..........فرار کردی؟!..........آره!!!........مثل تو زیاد دیدم......  بیا سوار شو خودم می برمت.
-کجا؟
-یه جای خووب
یک لحظه احساس کردم که چقدر صداش برام عذاب آور. هر قدمی که به عقب برمی داشتم اون هم به سمتم می اومد.............به دو  همون جاده ی خاکی رو طی می کردم که تا چند لحظه پیش بدون اینکه بفهمم تموومش کرده بودم.......................اون سبیل کلفت هم دنبالم بود.........
از وحشت جیغ می کشیدم و بدون این که پشتم و نگاه کنم می دویدم.............یه لحظه بر گشتم تا ببینم که چقدر ازم فاصله داره.............نبود..........هیچ کس پشت سرم نبود............ متوجه خس خس سینه ای یه نفر شدم که از پشت سرم داشت نفس می کشید...........نا خودآگاه اشک می ریختم......التماس می کردم حتی حاظر نبودم تا چشمامو باز کنم که ببینم.......... متوجه شدم که منو رو دستاش بلند کرد ..........
چی می دیدم!!!!!!!!!!!!!............بین گریه هام متوجه شدم دستاش خیلی گرمه......... دیگه سنگینی نگاهشو احساس نمی کردم................یه صدا که دیگه خشن نبود ........... اون قدر آرام بخش بود که خودمو محکم به گردنش گره زدم.............. داشت مثل هر شب برام قصه ی تولدم رو می گفت...........مثل همون شب که به زور می خواست سر کلاس نگه م داره........... یک خواب عمیق در آغوش بزرگترین معبود.............
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 14:8  توسط یلدا | 
دیر وقت است.
شبیه اشباح نوشتن بر خطوط.
شاید خودم شبیه اشباح شدم. می خواهم بر روی این خطوط راه بروم حتی گاهی پرنده ای بر نوشته هایم پرواز می کند آنقدر سریع و تند می نویسم که کلمات گم می شود.                  بعضی خاطرات دیگر خاطره نیستند وحتی بعضی انسانها دیگر انسانیت را با یک باد فنا کردند با دست پس زدند ........من هم پس زده شده ام.
نه به دست هیچ انسانی و نه حتی به دست هیچ خدایی به دست آن موجودی که درون کالبدم خاموش آزادی را فریاد می زند.
من جیغ می کشم، شبیه همین اشباح.
گاهی صدایی می شنوم، نوری می بینم، بویی حس می کنم، ولی خودی نیست تا راهی ام کند به نافرجام ترین این اتفاقات.
چه تصمیم پردردی است خوابیدن، خواب دیدن.
تزریق بزرگترن پروانه ها در خواب، بزرگترین رویاها در اوج بیداری.
من بیدارم، نفس می کشم، در آغوش انسانی نهفته می شوم ولی به آغوشش نمی پیوندم.
او را پس می زنم اورا در زیر نگاهم، غرورم، بی اعتمادی ام، له می کنم تا همه چیز ساکن شود.
خمیدگی اندام بر روی کهن درختی که در زیر دستانم آرام گرفت.
فشردن دستانش،
بوسه ای بر لبانش،
بدون دیدن زندگی او.......
.............................................................................................
(آشفته گی نا گهانی در یک شب ساعت 3:37 دقیقه)
+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 18:39  توسط یلدا | 
می خوام باهات شرط ببندم
مطمئن باش از همین حالا شرط رو باختی
چند تا کارت بدم؟!!
خب پولتو بذار وسط......................
 پول نداری؟!
خب پس باید یه چیز ارزشمند از خودت بذاری وسط.......من چه میدونم
من چی میذارم؟!.............خب من این انگشترو می ذارم که مامان برای تولدم هدیه داده
حالا نوبته توه.............خووب جیباتو بگرد....
این چیه؟!........یه پاکت دادی به من می گی این همه چیزته........بازش کنم؟!
خب باشه....بذار ببینم........عکسه.........
.
.
.
از همین حالا انگشتر و باختم.......................................تو خوده منو با خودم معامله کردی ..............................دستخوش
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 15:10  توسط یلدا | 
بیا یه گناه بزرگ بکنیم
یه گناه خیلی بزرگ
بیا یواشکی از لای پنجره همسایه بغلی رو نگاه کنیم
یا نه بیا در مورد لباس مسخره ویدا حرف بزنیم
یا نه بیا بریم توی کافی نت یه نفر رو سر کار بذاریم
یانه بیا راجع به بودن و نبودن خدا حرف بزنیم
یا نه بیا راجع به دوست پسر نگار بگیم
یا نه بیا خودمون با هم حرف بزنیم..........................این از همه ی گناهها بزرگتر
بیا یواشکی عاشق هم بشیم به چشمهای هم نگاه کنیم و غرق توی اوهام خودمون بزرگ بشیم
بیا جشن بگیریم روز عاشق بودن خودمون رو  
 می دونم بزرگترین گناه دروغ می خوام بهت یه دروغ بگم یه دروغ بزرگ.......ازت متنفرم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:37  توسط یلدا | 
توی زندگی همیشه تو هر شرایط از یک بیت یک جمله یا حتی یک آیه لذت می بری. یا حتی سعی می کنی عین اون باشی.

می خوام کمکم کنید همتون  همه ی شما.

من جمله ی خودمو می نویسم شما همه کار منو ادامه بدین. هر کس هر چیزی که دوست داره.

قبول؟!!!

خدایا!!!

به من توفیق عشق بی هوس

تنهایی در انبوه جمعیت

و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند

عنایت فرما                                                 

 

"دکتر علی شریعتی"   

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:20  توسط یلدا | 
تنور وجود آدمها یه روزهایی اونقدر داغ می شه که هیچ موجود زنده ای سمتش نمی ره.... یعنی گر می گیره... آخر هر سال این اتفاق برای من تکرار می شه یعنی زبانه های آتشم اونقدر بلند می شه که حتی تو ...تویی که می گی من همه ی زندگی اتم ازم فرار می کنی ازم می ترسی آخه اونقدر گرم شدم که تو با یه نگاه به من چشمات می سوزه ازم فرار می کنی، اونوقت یه قطره اشک بدرقه ام می کنی، می پرسم داری گریه می کنی فورا پشتت و بهم می کنی که نه کی گفته فقط یه کم چشمم سوخت. امسال هم مثل همه ی این بیست سالی که گذشت تو فقط نگاهم کردی، نگاه کردی که چه جور یه آدم بعد از تحمل یک سالی که گذشت خرد شد. حتی وقتی تمام وجودم شد هزار تا تیکه ی برنده فقط نگاهم به این بود که مبادا خرده هاش توی دست و پات بره. اونوقت می خندی می گی خنده بر هر درد بی درمان دواست. با همه ی اینکه می دونم خیلی هامون خیلی کس ها رو از دست دادیم و حتی بعضیا برای رسیدن به اون دنیاشون زیادی عجله کردن ولی پیشنهادم اینه که باید شیرین فکر کنیم ، عین خوردن یه نون خامه ای. راستش رو بخوای هنوز هم برای رسیدن به سال1386 ذوق دارم اونقدر زیاد که برای شمردن 7 سین بازم 3 تا کم می آرم. تبریک می گم به همه حتی به تو.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 1:30  توسط یلدا | 

 

دعوتت می کنم به تنهاییم
به جای خالی خدا.........به ثانیه ای که بی او بودن را تجربه کردم ولی برای او زیستم ...                دعوتت می کنم به جای که انسانی را به مسلخ می بردند  به لحظه ای که هیچ وقت دیگر تکرار نخواهد شد...........به جایی که انسانی بی پروا...عاااااشششققق ...می شود...انسانی برای دوباره زیستن به در گاه عزیزترینش رو می آورد ...ایمان می آورد به نور، به روشنی زلال پنجره ها به قداست لبخند در زیبا ترین شاخه ای از وجودش ، از وجود آن که نیست و نگاه می کند.
رشد می کند بارور می شود و حتی به خاطر او نفس می کشد.                                                 دعوتت می کنم تا گلگو ن شدن صورتم را بر رویت بشاناسانم.
و...و... این که ... اون حتی .......سرش رو بلند ....نکرد....                                                            من خودم رو نمی بخشم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:52  توسط یلدا | 
می دونی بعضی آدمها که جنبه ی عاشق شدن ندارند باید یاد بگیرند از این به بعد چشماشونو درویش کنند.
سرشونو زیر بندازند تا دیگه با یه نگاه ساده خر نشن.
میدونی از چی حرصم می گیره از این که تو چشمات نگاه کنن بعد بگن من که دوستش ندارم فقط می خوام برای سر گرمی یه چند وقتی باهاش باشم همین.
ازاین بدم می یاد!!!!!!!!!
یه راز می گم هر چند برای خودم که دخترم هم بد می شه ولی می گم اینو بدونین. سوء استفاده نکنین ها!!!!
ولی به عنوان یه نصحیت از من داشته باشین:
همه ی آدمها به خصوص دختر ها بعد از یه مدت گشتن با یه پسر یا یه دختر به سادگی دل می بازن. شاید بهتر باشه بگم دلشونو می فروشن.
پس  بدونین که خواسته و نخواسته فروخته می شن.
دلاتونو سفت بچسبین که با یه نگاه گول نخوره.
گول خورده ها دستاشون بالا؟؟؟!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 23:46  توسط یلدا | 
متاسفم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نیستم و فعلا هیچی نمی گم چون نمی توونم بیام.

سر می زنم تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:47  توسط یلدا | 
آهای گیس بریده ها

نترسید اینجا همه چیز آرام است اینجا هیچکس زیر لب فحش نمی دهد اینجا دنیا دنیای خاکستری بیرون نیست. اینجا کافی ست انسان بودن را درون رگهامان تزریق کنیم. کدام قانون شما را از جامعه خارج کرد؟ به کدام فرهنگ باید اعتراض کرد در حالی که در هیچ جای شرع ما گفته ای راجع به گیس های بریده دختران نداریم.

آهای پدران من!!!!!!!!!        موهای از ته بریده شده دخترانتان در کدام سیاه چال افتاده؟ چرا؟ به کدام گناه بریدید؟                      کدام اشک اینجا دیگر خون جاری می شود این نسل نسل آه و گریه و افسوس نیست این نسل برای خرد شدن شخصیتش  تنها حرمت را له خواهد کرد.                      کجاست آبرو؟......... کدام آبرو؟................آبرویی که سالها زیر پای اقوام کهن له شده دیگر وجود ندارد .

فراموش کنیم صدای اخسان خاموش ذیوارها را این دیوارها باید فرو ریزد این آبرو ها باید پایمال شود اینجا فرهنگ حکم نمی کند این یک اعتقاد است از گذشته نمی آید اززبان یک جوان می آید که از سرخی گلویش فریاد آزادی خاتمی را می زند .     حتی اگر احمقانه فریاد کنیم تا موهای بریده شده مان باز بارور شود 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 13:37  توسط یلدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بهش گفتم تو دل شیر داری؟
یعنی اونقدر شیر هستی که جلوی اسلحه ی از تو شیرتر من بایستی.

بعد چند ثانیه با یه اسلحه به طرفم برگشت.تا اومدم به خودم بجنبم جلوی یه شیر با یه اسلحه ی واقعی بودم و توی موقعیت گره خورده بودم .
سعی کن همیشه به اسلحه ی یه شیر هم فکر کنی . اون ممکنه با وجود یالهای بلند ودندونهای تیزوچشمهای براقش باز هم یه حقه ای داشته باشه به فکر بعدش باش از اون هیچ چیز بعید نیست.
خوش باش و به راه خودت ادامه بده البته اگر تونستی از این مرحله جون سالم به در ببری.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
یه بوس کوچولو (ستایش)
اسپرمی مجهول و عوضی
هاله
هیچ و پوچ (شبان نمی دانم گرا)
من، تو ، او (لیلا)
آگر (رزمپا)
نگارستان
نفس بریده (ساقی)
صادق کرده
آدمک (حسین پور)
sleeper
پر پرواز
چهل دروغ
LittlebeE
جوجه وبلاگ
زم بور (موژان)
نی نی نازه (شمیم)
هنر تئاتر (حسن)
پایان نردبان (پریسا)
سرزمین دور (علی)
دلنوشت(علیرضا)
تاج خورشید (دنیا)
مصلوب
نطفه مجهول
نمی دانم ها
پرواز امیر
علی.ی
گفتنی (بامداد)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM